مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
34
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
را در قصر جاى دادند . حسن ، غزالان و وحشيان ذبح ميكرد و ايشان بلهو و لعب مشغول بودند تا اينكه حسن ، پوست از گوشتها برداشت . دختركان مقدارى گوشت برداشته ، بطبخ آن مشغول شدند . آنگاه حسن بسوى دختر بزرگ رفته ، زمين ببوسيد و در پيش دختركان ديگر نيز زمين ببوسيد . ايشان گفتند : اى حسن ، بسيار مهربانى بما آشكار ميكنى . از بسيارى مودت تو در عجبيم . كه تو مردى هستى آدميزاد و ما دختركان جنيانيم . در حال ، چشمان حسن پر از اشك گشته ، بگريست . دختركان گفتند : اى حسن ، گريستنت از بهر چيست ؟ كه عيش بر ما مكدر كردى . گويا كه بمادر و وطن مشتاق گشتهء ؟ اگر چنينست ، ترا بسوى وطن بفرستيم . حسن گفت : به خدا سوگند قصد جدائى شما ندارم . دختركان گفتند : سبب كدورت چيست ؟ حسن از شرم و بيم نتوانست كه عشق دخترك آشكار كند . ناچار خاموش شد و حالت خويش بايشان نگفت . خواهر حسن برخاسته ، بايشان گفت : او مرغكى صيد كرده و همىخواهد كه شما آن مرغك رام كنيد . دختركان روى بحسن كرده ، گفتند : هرچه تو از ما بخواهى ، چنان كنيم . خبر خود با ما حديث كن و چيزى از ما پوشيده مدار . حسن با خواهر خود گفت : حكايت من با ايشان بازگوى كه من از ايشان شرم همىدارم . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب هفتصد و نود و يكم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، حسن به خواهر خود گفت : تو قصهء مرا بر ايشان فروخوان . خواهر حسن گفت : اى خواهران ، وقتى كه ما اين مسكين را درين قصر تنها گذاشته ، سفر كردهايم ، او از تنهائى تنگدل گشته ، هراس كرده است كه مبادا كسى در قصر بنزد او آيد . و شما ميدانيد كه آدميزاد را خرد ، سبك است . آنگاه درى را كه بفراز قصر گشوده مىشود ، گشوده و تنها در فراز قصر نشسته و چشم به اين سوى و آن سوى دوخته ، هراسان بوده است كه ناگاه ده پرنده را ديده